تبلیغات
هیئت دانشجویی محبین علی ابن موسی الرضا.ع - سکانس 10 ب

هیئت دانشجویی محبین علی ابن موسی الرضا.ع
 
یا زهرا(س)

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

امروز: 1391/06/25

مکان :مدائن

ساعت : 10

بعد از یک وداع تلخ از کربلا و خوابی در اتوبوس راهی جایی شدیم که شاید خاک عراق بود ولی.....

چون سلمان اهل فارس بود احساس راحتی میکردی و افتخار میکردی که کسی اهل فارس به کجا رسیده بود.

در کمال احساس امنیتی که داشتیم به سمت طاق کسری راهی شدیم .به نزدیکی طاق کسری که رسیدیم همان منافقینی که خدمتتان عرض کردم که فکر کرده بودن ما نخبه هستیم. فقط یک عدد بمب بر سر راه ما گذاشتند

چشمتان روز بد نبیند وقتی بمب منفجر شد و صدای تیر اندازی شنیده شد :

یکی بر سر میزد و با کمال پوزش به .... کردن رسیده بود

یکی گریه میکرد

یکی وصیت میکرد و از خودش فیلم میگرفت

یکی توهم زده بود و آماده خوابیدت روی نارنجک

یکی به نماز ایستاد

ما هم که شیوه ی همیشگی خود را انتخاب کردیم و رفتم پیش شرطه ای که به شدت مضطرب حال ما بود

و گفتم:

اخوی انا گذراندن دوره تکمیلی. گیو می اسلحه لکشتار المنافقون

خلاصه که خیلی جالب بود و این ماجراشد بمب خنده ای برای کاروان ما



طبقه بندی: سفرنامه ی عشق، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 شهریور 1392 توسط روایتگر فتح

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای هیئت دانشجویی محبین علی ابن موسی الرضا.ع محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.